نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ٦:۳٥ ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٩
خدایا مهارت مراقبت از آنچه به ما بخشیده ای را در قلبمان بکار....
زیرا ما در از دست دادن استاد شده ایم....
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
آدمها می آیند...
زندگی میکنند...
می میرند....
و می روند...
اما...
فاجعه ی زندگی تو...
آن هنگام آغاز می شود...
که آدمی می میرد...
اما نمیرود...
می ماند...
و نبودنش در بودن تو...
چنان ته نشین می شود...
که تو می میری در حالی که زنده ای...
و او زنده می شود در حالیکه مرده است....
و تو همچنان به انکارش میکوشی.
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
میدونی تلخ ترین بازی روزگار چیه.....؟
تو چشم بذاری...من قایم شم...
بعد تو یکی دیگه رو پیدا کنی......
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
بد نسلی هستیم....
ما نسلی هستیم که مهمترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم....تایپ کردیم...
عاشقانه ترین هایشان را به زبان نیاوردیم....اس ام اس زدیم....
ما بدنسلی هستیم.
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:۳٥ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
اگه میدونسته بعد مردنم برای مراسمم میایی...
همین امشب می مردم...
تا یه بار دیگه ببینمت.
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
چقدر حقیرند مردمی که....
نه جرأت دوست داشتن دارند....
نه اراده دوست نداشتن....
نه لیاقت دوست داشته شدن دارند...
نه متانت دوست داشته نشدن.
...با اینحال مدام شعر عاشقانه می خوانند.
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:٢٦ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
گفتی ما به درد هم نمیخوریم...
اما نفهمیدی که من تو رو واسه دردهام نمیخواستم...
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:۱٧ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩
چه شباهت عجیبی بین ماست...
من " دل شکسته ام"...
و تو "دل" شکسته ای.
← صفحه بعد