نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٠:٥۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱
وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز.وقتی دویدن آموختی،پرواز را
راه رفتن بیاموز،زیرا راههایی که میروی جزئی از تو میشودو سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی...
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٠:٤٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱
دستــــت را بیـــــــاور ....
مردانه و زنانه اش را بی خیـــــــال
دســـــت بدهیم به رسم کودکــــــــــی ...
قرار اســــــت هــــوای هم را بی اجــــــــازه داشته باشیـــم ...
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۸:٥۸ ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩۱
کوچه های قدیمی را باریک می ساختند ،
تا آدم ها به هم نزدیکتر شوند ،
حتی در یک گذر
اکنون چقدر آواره ایم ، در این همه اتوبان !
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩۱
خدا...
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت
دکترعلی شریعتی
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٠
بهار باز، بازمیگردد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ کنارم بنشیند
بهار اما وجود حقیقی ندارد
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمیگردند
گلهای دیگری میآیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمیگردد هیچ چیزی دوباره تکرار نمیشود
و این چه دردناک و هولناک است
بهار را به کسی تبریک نخواهم گفت، چرا بگویم هنگامی که
بودند کسانی که دوستشان داشتم و با آمدن این بهار کنارم نیستند. دلم گرفته بهار، کاش کمی دیرتر می آمدی.
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱۱:۱٦ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٠
در یک چهارراه ، که آدرسش اهمیتی ندارد...
یک دختر ، که اسمش را کاری نداریم...
به چراغ قرمز عابر پیاده رسید...
و ایستاد...
و منتظر ماند...
و نرفت...
مردانی ، که به سطح فرهنگشان کاری نداریم...
از کنار دختر ، که لباسش در قصه ما نقشی ندارد...
به خیابانی ، که تعداد ماشین هایش را بیخیال می شویم...
وارد می شدند...
چراغ قرمز و ترافیک بود...
و کسی نمی ایستاد...
یک انگشت توهین آمیز...
چند آرنج خشن...
چند صد کلمهی تحقیر کننده...
با پیکر دختر برخورد کرد...
از کشوری که اسمش را نمی بریم...
از مردمی ، که نامهایشان را فراموش می کنیم...
از آیینی که نقشش را در این حادثه انکار می کنیم...
دخترک بیزار بود ...
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٠
ما.....
به پای هم پیر نمی شویم.....
به دست هم پیر می شویم.....
نویسنده :
آینه سنگی - ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠
دلـ ــتــ ــنـــ ــگــ ــم...
مانند نقطه چینهایی که هیچ وقت به هم نمی رسند.....................
← صفحه بعد